[صفت]

working

/ˈwɜr.kɪŋ/
غیرقابل مقایسه

1 کاری

  • 1. She has a difficult working relationship with many of her staff.
    1 . او رابطه کاری دشواری با بسیاری از کارمندانش دارد.
  • 2. Working conditions in the mill have hardly changed over the last twenty years.
    2 . شرایط کاری در آسیاب به‌ندرت در بیست سال گذشته تغییر کرده‌است.
working hours
ساعات کاری

2 شاغل

مترادف و متضاد employed
a working mother
یک مادر شاغل
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان