1 . کوچک 2 . کم‌سن 3 . کم 4 . کوتاه (زمان یا فاصله) 5 . کم 6 . کمی
[صفت]

little

/ˈlɪt̬.əl/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: less] [حالت عالی: least]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 کوچک

معادل ها در دیکشنری فارسی: خرد یک‌وجبی کوچک
مترادف و متضاد small tiny big large
  • 1.It is in a little box.
    1. آن (چیز) داخل یک جعبه کوچک است.
a little something
یک چیز کوچک
  • Here's a little something for your birthday.
    این هم یک چیز [کادو] کوچک برای تولدتان.
a little dog
یک سگ کوچک
  • I want a little dog.
    من یک سگ کوچک می‌خواهم.
کاربرد صفت small به معنای کوچک
صفت small در این مفهوم اشاره دارد به کوچک بودن اندازه چیزی. مثال:
"a little dog" (یک سگ کوچک)
".It is in a little box" (ان در داخل یک جعبه کوچک است.)

2 کم‌سن کوچک، کوچولو

مترادف و متضاد small young elder old
  • 1.Her little boy isn't well.
    1. (حال) پسر کوچک او خوب نیست.
  • 2.She's my little sister.
    2. او خواهر کوچک من است.
  • 3.When you were little your hair was really curly.
    3. وقتی تو کم‌سن بودی موهایت خیلی فرفری بود.
poor little thing
کوچولوی بیچاره/طفلکی/حیوونکی
  • The poor little thing! It's lost its mother.
    طفلکی! مادرش را از دست داده است.
کاربرد صفت little به معنای کم‌سن/کوچک
- صفت little در این مفهوم اشاره دارد به کم‌سن و سال بودن یک فرد. مثال:
".When you were little your hair was really curly" (وقتی تو کم‌سن بودی موهایت خیلی فرفری بود.)

3 کم

معادل ها در دیکشنری فارسی: اندک ذره قلیل کم
  • 1.We have very little money.
    1. ما خیلی کم پول داریم.
to be of little ...
کم ... بودن
  • It's of little importance.
    آن، کم‌اهمیت است.
little by little
کم‌کم/به تدریج
  • 1. His English is improving little by little.
    1. انگلیسی او به تدریج دارد بهتر می‌شود.
  • 2. Little by little the snow disappeared.
    2. کم کم برف‌ها آب شدند.

4 کوتاه (زمان یا فاصله)

مترادف و متضاد short
  • 1.A little while later the phone rang.
    1. مدت کوتاهی بعد [کمی بعد]، تلفن زنگ خورد.
  • 2.Please stay for a little while.
    2. لطفاً برای مدت کوتاهی بمان.
[قید]

little

/ˈlɪt̬.əl/
غیرقابل مقایسه

5 کم مقدار کم

مترادف و متضاد slightly a great deal
  • 1.I slept very little last night.
    1. دیشب خیلی کم خوابیدم.
a little bit
کمی
  • 1. I was a little bit worried by what she said.
    1. من کمی به‌خاطر حرفی که او زد نگران بودم.
  • 2. Let's wait just a little bit longer before I call them.
    2. بیایید قبل از اینکه به آنها زنگ بزنم، فقط کمی بیشتر صبر کنیم.
کاربرد قید little به معنای کمی
قید little به کم بودن میزان چیزی اشاره دارد. مثال:
".Let's wait just a little bit longer before I call them" (بیایید قبل از اینکه به آنها زنگ بزنم، فقط کمی بیشتر صبر کنیم.)
[تخصیص گر]

little

/ˈlɪt̬.əl/

6 کمی کم، اندکی

مترادف و متضاد some a lot of
a little milk/sugar/tea, etc.
کمی شیر/شکر/چای/ ...
  • 1. Let's have a little milk.
    1. بیایید کمی شیر بخوریم.
  • 2. There was little doubt in my mind.
    2. شک کمی در ذهنم بود.
a little of something
اندکی از چیزی
  • I've only read a little of the book so far.
    من تا الان فقط اندکی از آن کتاب را خوانده‌ام.
کاربرد تخصیص‌گر little
از تخصیص‌گر little برای بیان کم بودن میزان چیزی استفاده می‌شود. little با اسامی غیرقابل شمارش به‌کار می‌رود. مثال:
".I understood little of what he said" (میزان کمی از چیزی که او گفت را فهمیدم.)
"a little milk" (کمی شیر)
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان