خانه
• انگلیسی به فارسی
• آلمانی به فارسی
• فرانسه به فارسی
• ترکی استانبولی به فارسی
★ دانلود اپلیکیشن
صرف فعل
درباره ما
تماس با ما
☰
1 . رایگان سفر کردن
2 . بالا زدن (لباس)
3 . بالا بردن
4 . بستن چیزی (با طناب)
[فعل]
to hitch
/hˈɪtʃ/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: hitched]
[گذشته: hitched]
[گذشته کامل: hitched]
مشاهده در دیکشنری تصویری
صرف فعل
1
رایگان سفر کردن
سواری رایگان گرفتن، ماشین گرفتن (کنار خیابان)
2
بالا زدن (لباس)
3
بالا بردن
4
بستن چیزی (با طناب)
to hitch something to something
چیزی را (با طناب) به چیزی بستن
She hitched the pony to the gate.
او اسبچه را با طناب به دروازه بست.
تصاویر
کلمات نزدیک در دیکشنری تصویری
hit-or-miss
hit-and-miss
hit upon
hit the spot
hit the slopes
hitch up
hitch wagon to a star
hitchhike
hitchhiker
hitchhiking
کلمات نزدیک
hit-or-miss
hit-and-run driver
hit-and-run
hit-and-miss
hit the stores
hitch-hiker
hitchcock
hitchhike
hitherto
hitman
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان