1 . بهم زدن (رابطه عاشقانه) 2 . متلاشی شدن 3 . شروع شدن تعطیلات (بعد از اتمام سال تحصیلی) 4 . قطع شدن صدا (پشت تلفن)
[فعل]

to break up

/breɪk ʌp/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: broke up] [گذشته: broke up] [گذشته کامل: broken up]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 بهم زدن (رابطه عاشقانه) تمام کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: متلاشی شدن
مترادف و متضاد part separate split up
  • 1.She's just broken up with her boyfriend.
    1. او تازه با دوست‌پسرش بهم زده‌است.

2 متلاشی شدن تکه‌تکه شدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: از هم پاشیدن
  • 1.It seems that the plane just broke up in the air.
    1. ظاهرا هواپیما در آسمان متلاشی شد [تکه‌تکه شد].

3 شروع شدن تعطیلات (بعد از اتمام سال تحصیلی)

  • 1.When do you break up for Christmas?
    1. کی تعطیلات کریسمس خود را شروع می‌کنی؟

4 قطع شدن صدا (پشت تلفن)

  • 1.The line's gone; I think you're breaking up.
    1. آنتن رفته‌است؛ فکر کنم صدایت دارد قطع می‌شود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان