1 . مربی 2 . بلیط درجه سه (هواپیما و ...) 3 . اتوبوس (برون‌شهری) 4 . واگن (قطار) 5 . کالسکه 6 . تعلیم دادن
[اسم]

coach

/koʊtʃ/
قابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 مربی

معادل ها در دیکشنری فارسی: مربی
مترادف و متضاد instructor teacher trainer
a basketball/football/tennis... coach
مربی بسکتبال/فوتبال/تنیس و...
  • 1. Italy’s national coach
    1. مربی تیم ملی ایتالیا
  • 2. Jody became the women’s basketball coach.
    2. "جودی" مربی تیم بسکتبال بانوان شد.
the head coach
سرمربی
  • Jim is head coach of the Dallas Mavericks.
    "جیم" سرمربی تیم "دالاس ماوریکس" است.
an assistant coach
کمک مربی
  • He took a job as an assistant coach at the college.
    او در دانشکده، شغل کمک مربی را برعهده گرفت.

2 بلیط درجه سه (هواپیما و ...) [ارزان ترین بلیط هواپیما و ...]

  • 1.I used to fly business class for work, but now I fly coach.
    1. من در گذشته با کلاس تجاری برای کار (با هواپیما) سفر می‌کردم، اما الان با بلیط درجه سه سفر می‌کنم.
coach fares/passengers/seats
هزینه‌ها/مسافران/صندلی‌های درجه سه [هواپیما]
  • A few seconds later, Erma gave up her first class seat and sat on the coach seat next to me
    چند ثانیه بعد "ارما" صندلی درجه یک خود را رها کرد و روی صندلی درجه سوم کنار من نشست.

3 اتوبوس (برون‌شهری)

معادل ها در دیکشنری فارسی: اتوبوس برون‌شهری
مترادف و متضاد bus
coach tour
تور با اتوبوس
  • They went to Italy on a coach tour.
    آنها با تور اتوبوس به ایتالیا رفتند.
to go/travel by coach
با اتوبوس رفتن/سفر کردن
  • We went to Paris by coach.
    ما با اتوبوس به پاریس رفتیم.
a coach station
یک ایستگاه اتوبوس
  • You will go from Victoria Coach Station to Amsterdam.
    شما از ایستگاه اتوبوس ویکتوریا به آمستردام خواهید رفت.
to get on/get off a coach
سوار/پیاده شدن از اتوبوس
  • A group of tourists were getting on the coach.
    یک عده گردشگر داشتند سوار اتوبوس می‌شدند.
to board a coach
سوار اتوبوس شدن
  • When everyone was there, we boarded the coach for the journey home.
    وقتی همه آنجا بودند، ما برای سفر به سمت خانه سوار اتوبوس شدیم.

4 واگن (قطار)

معادل ها در دیکشنری فارسی: واگن
مترادف و متضاد car carriage wagon
  • 1.The coach has air conditioning and reclining seats.
    1. آن واگن، تهویه هوا و صندلی‌های تاشو دارد.
  • 2.We rested in our coach.
    2. ما در واگنمان استراحت کردیم.

5 کالسکه

معادل ها در دیکشنری فارسی: کالسکه
  • 1.This gateway is wide enough for a coach.
    1. این دروازه به اندازه کافی برای یک کالسکه پهن است.
  • 2.This is an old coach.
    2. این یک کالسکه قدیمی است.
[فعل]

to coach

/koʊtʃ/
فعل گذرا
[گذشته: coached] [گذشته: coached] [گذشته کامل: coached]

6 تعلیم دادن مربیگری کردن

مترادف و متضاد instruct train
to coach somebody (in/for something)
کسی را مربیگری کردن (برای چیزی) [تعلیم دادن]
  • 1. Her father coached her for the Olympics.
    1. پدرش برای المپیک او را مربیگری کرد.
  • 2. She has coached many opera singers.
    2. او خواننده‌های اپرای بسیاری را تعلیم داده است.
to coach something
چیزی را مربیگری کردن
  • he coached the England team.
    او برای تیم انگلستان مربیگری کرد.
to coach somebody to do something
به کسی تعلیم دادن تا کاری انجام دادن
  • She coached hundreds of young singers to win contests.
    او به صدها خواننده جوان تعلیم داده است تا برنده مسابقات شوند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان