1 . تحمل کردن
[فعل]

to endure

/ɛnˈdjʊr/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: endured] [گذشته: endured] [گذشته کامل: endured]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 تحمل کردن تاب آوردن

formal
مترادف و متضاد bear cope with experience suffer undergo
  • 1.Dr. Hardy was confident he could endure the hardships of space travel.
    1. "دکتر هاردی" مطمئن بود که می‌تواند سختی‌های سفر فضایی را تحمل کند.
  • 2.How can you endure such disrespect?
    2. چطور می‌توانی اینچنین بی‌احترامی‌هایی را تحمل کنی؟
  • 3.The valiant officer endured serious burns on September 11th.
    3. افسر شجاع سوختگی‌های شدیدی را در روز 11 سپتامبر متحمل شد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان