1 . درخشش 2 . درخشیدن (زودگذر)
[اسم]

flash

/flæʃ/
قابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 درخشش فلاش (دوربین عکاسی و غیره)

معادل ها در دیکشنری فارسی: برق تلالو درخشش فلاش
  • 1.Flash photography is not permitted anywhere in the museum.
    1. عکاسی با فلاش در هیچ کجای آن موزه مجاز نیست.
  • 2.The bomb exploded in a flash of yellow light.
    2. آن بمب با درخششی از نور زرد، منفجر شد.
[فعل]

to flash

/flæʃ/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: flashed] [گذشته: flashed] [گذشته کامل: flashed]

2 درخشیدن (زودگذر) برق زدن، تاباندن

معادل ها در دیکشنری فارسی: تاباندن
مترادف و متضاد shine
  • 1.A torch flashed.
    1. مشعلی برق زد.
  • 2.Don't flash your lights at other drivers.
    2. به دیگر راننده‌ها چراغ نده.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان