1 . قیمت
[اسم]

price

/prɑɪs/
قابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 قیمت هزینه

معادل ها در دیکشنری فارسی: ارزش بها نرخ قیمت
مترادف و متضاد charge cost
  • 1.Automakers are offering big price cuts.
    1. خودروسازان کاهش قیمت‌های بزرگی پیشنهاد می‌دهند.
high/reasonable/low price
قیمت بالا/منطقی/پایین
to charge a price for something
برای چیزی هزینه گرفتن
rising/falling prices
قیمت‌های رو به افزایش/کاهش
price rises/increases/cuts
قیمت بالا می‌رود/افزایش می‌یابد/کاهش می‌یابد
  • Real estate prices are rising.
    قیمت‌های املاک در حال بالا رفتن است.
price of something
هزینه چیزی
  • Criticism is part of the price of leadership.
    انتقاد بخشی از هزینه رهبر بودن است.
price for something/for doing something
هزینه برای چیزی/انجام کاری
  • Loneliness is a high price to pay for independence in your old age.
    تنهایی هزینه گزافی برای داشتن استقلال در پیری است.
at any price
به هر قیمتی
  • We want peace at any price.
    ما به هر قیمتی (شده) صلح می‌خواهیم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان