1 . شکنجه 2 . عذاب 3 . شکنجه کردن 4 . عذاب دادن
[اسم]

torture

/ˈtɔːrtʃər/
غیرقابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 شکنجه

معادل ها در دیکشنری فارسی: شکنجه مجازات
  • 1.His confession was obtained under torture.
    1. اعتراف او زیر شکنجه به‌دست آمد [او زیر شکنجه اعتراف کرد].

2 عذاب رنج

معادل ها در دیکشنری فارسی: آزار زجر عذاب
مترادف و متضاد agony torment
[فعل]

to torture

/ˈtɔːrtʃər/
فعل گذرا
[گذشته: tortured] [گذشته: tortured] [گذشته کامل: tortured]

3 شکنجه کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: شکنجه کردن
  • 1.Many of the prisoners had been tortured.
    1. خیلی از زندانیان شکنجه شده بودند.

4 عذاب دادن زجر دادن، آزار دادن

  • 1.She tortured herself with fantasies of Bob and his new girlfriend.
    1. او خودش را با تصور کردن "باب" با دوست‌دختر جدیدش آزار داد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان