[اسم]

abuse

/əˈbjus/
قابل شمارش

1 سوءاستفاده سوءمصرف، اهانت

معادل ها در دیکشنری فارسی: استفاده ابزاری
مترادف و متضاد exploitation misapplication misuse
  • 1.Brutal abuse of children in the orphanage was disclosed by the investigation.
    1. سوءاستفاده بی‌رحمانه از کودکان در یتیم‌خانه به وسیله تحقیقی بر ملا شد.
alcohol/drug/solvent/sexual ... abuse
سوءاستفاده از الکل/مواد مخدر/مواد استنشاقی/جنسی و...
  • Drug and alcohol abuse contributed to his early death.
    سوءمصرف مواد مخدر و الکل به مرگ زودرس او دامن زد.
abuse of something
سوءاستفاده از چیزی
  • He was arrested on charges of corruption and abuse of power.
    او به اتهام فساد و سوءاستفاده از قدرت دستگیر شد.

2 فحش ناسزا، هتاکی، اهانت

مترادف و متضاد curse insult swear word
  • 1.The editor apologized for the abuse we had suffered as a result of his article.
    1. سردبیر بخاطر مقاله‌اش که اهانت‌هایی را برای ما به دنبال داشت، عذرخواهی کرد.
to scream/hurl/shout abuse
با جیغ/داد/فریاد فحش دادن
  • The cab driver shouted abuse at the cyclist.
    راننده تاکسی به دوچرخه‌سوار با فریاد فحش داد [راننده تاکسی بر سر دوچرخه‌سوار فریاد ناسزا سر داد].
racial abuse
هتاکی نژادی

3 خشونت بدرفتاری، آزار

مترادف و متضاد assault harm injury mistreatment
verbal and physical abuse
خشونت [آزار] لفظی و فیزیکی
[فعل]

to abuse

/əˈbjus/
فعل گذرا
[گذشته: abused] [گذشته: abused] [گذشته کامل: abused]

4 سوءاستفاده کردن سوءمصرف کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: اجحاف کردن استثمار کردن
مترادف و متضاد exploit misapply misuse
to abuse somebody/something
از کسی/چیزی سوءاستفاده کردن
  • The manager often abuses her power.
    آن مدیر اغلب از قدرتش سوءاستفاده می‌کند.
to abuse alcohol/drugs
سوءمصرف کردن الکل/مواد مخدر
  • The proportion of drinkers who abuse alcohol is actually quite small.
    نسبت افرادی که نوشیدنی الکلی می‌خورند و الکل سوءمصرف می‌کنند در حقیقت بسیار کم است.

5 بدرفتاری کردن مورد خشونت قرار دادن

مترادف و متضاد hurt injure mistreat care look after
to abuse somebody
با کسی بدرفتاری کردن
  • He had abused his own daughter.
    او با دختر خودش بدرفتاری کرده بود.
to be physically abused
مورد خشونت فیزیکی قرار گرفتن [کتک خوردن]
  • The child had been physically abused.
    این کودک مورد خشونت فیزیکی قرار گرفته بود. [کتک خورده بود]
to be sexually abused
مورد خشونت جنسی قرار گرفتن
  • She was sexually abused as a child.
    او وقتی بچه بود مورد خشونت جنسی قرار گرفته بود.

6 توهین کردن ناسزا گفتن، مورد توهین قرار گرفتن

مترادف و متضاد curse insult swear compliment flatter
to be abused by somebody
توسط کسی مورد اهانت قرار گرفتن
  • He said he was verbally abused by the bus driver.
    او گفت (که) لفظاً توسط راننده اتوبوس مورد اهانت قرار گرفته‌است.
[عبارات مرتبط]
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان