[اسم]

boss

/bɑs/
قابل شمارش

1 رئیس

معادل ها در دیکشنری فارسی: بالادست رییس ارباب
مترادف و متضاد chairman chief director executive head
  • 1.Her boss is such a horrible woman.
    1. رئیس او زن بسیار بدی است.
  • 2.My boss is a great man.
    2. رئیسم مرد بزرگی [عالی] است.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان