break


/breɪk/
/breɪk/

فعل
1
to break [فعل]
1
شکستن

گذشته: broke   گذشته کامل: broken  
مترادف:   fracture shatter smash
متضاد:   mend repair
  • من گلدان را انداختم و تکه تکه شد (شکست).
  • او مداد را دو نیم کرد.
  • She broke the silence by coughing .
    او با سرفه کردن سکوت را شکست.

فعل
2
to break [فعل گذرا و ناگذر]
2
خراب کردن از کار انداختن، از کار افتادن

گذشته: broke   گذشته کامل: broken  
مترادف:   destroy smash
متضاد:   mend repair
  • فکر کنم دوربینتان را خراب کرده‌ام.

فعل
3
to break [فعل گذرا و ناگذر]
3
درهم شکستن از هم پاشاندن

گذشته: broke   گذشته کامل: broken  

فعل
4
to break [فعل گذرا]
4
(در کاری) وقفه ایجاد کردن توقف کردن، استراحت کردن

گذشته: broke   گذشته کامل: broken  
  • Let’s break for lunch.
    بیایید برای خوردن ناهار وقفه‌ای ایجاد کنیم [بیایید به ناهار برویم].

فعل
5
to break [فعل ناگذر]
5
شکستن (قانون، قول و ...) نقض کردن، زیر قول زدن

گذشته: broke   گذشته کامل: broken  
مترادف:   violate
  • من آن رکورد را شکستم.

فعل
6
to break [فعل گذرا]
6
کلفت شدن صدا (هنگام بلوغ پسران)

گذشته: broke   گذشته کامل: broken  

اسم
1
break [اسم]
1
وقت استراحت وقفه، تنفس (در مدرسه و ...)

مترادف:   recess respite rest
  • ما ساعت 3:30 یک وقت استراحت دیگر خواهیم داشت.

اسم
2
break [قابل شمارش] [اسم]
2
تعطیلات (کوتاه) تفریح

  • ما تعطیلات کوتاهی در نیویورک داشتیم.

اسم
3
break [قابل شمارش] [اسم]
3
شکاف

  • 1. The sun shone through a break in the clouds .
    1. خورشید از شکاف ابرها [شکافی بین ابرها] تابید.

اسم
4
break [قابل شمارش] [اسم]
4
شکستگی

  • 1. The X-ray showed there was no break in his leg.
    1. عکسبرداری با اشعه ایکس نشان داد که در پایش هیچ شکستگی مشاهده نمی‌شود.

اسم
5
break [قابل شمارش] [اسم]
5
فرصت (برای موفقیت)

اسم
6
break [قابل شمارش] [اسم]
6
گرفتن امتیاز از سرویس حریف (تنیس)

اسم
7
break [قابل شمارش] [اسم]
7
مجموع امتیازات هر نوبت (بیلیارد و اسنوکر) ضربات پی‌درپی موفق

دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان