[اسم]

cap

/kæp/
قابل شمارش

1 کلاه (لبه‌دار)

معادل ها در دیکشنری فارسی: کلاه
a baseball/flat cap
کلاه بیسبال/لبه‌دار
  • He wears a baseball cap.
    او کلاه بیسبال می‌گذارد.
a swimming/bathing cap
کلاه شنا/حمام
  • A swimming cap will stop you getting your hair wet.
    یک کلاه شنا نمی‌گذارد مویتان خیس شود.
to wear a cap
کلاه گذاشتن/پوشیدن
  • He was wearing a baseball cap.
    او یک کلاه بیسبال پوشیده بود.
to put on/take off/remove one's cap
کلاه خود را گذاشتن/برداشتن/درآوردن
  • He opened the door, took off his cap, and threw it on a hook.
    او در را باز کرد، کلاهش را برداشت و آن را به سمت آویز لباس پرت کرد.

2 سر (بطری یا قوطی) تشتک

معادل ها در دیکشنری فارسی: تشتک درپوش سر سرپوش کلاهک
  • 1.Put the cap back on the bottle.
    1. سر آن بطری را بگذار [درب آن بطری را ببند].
[فعل]

to cap

/kæp/
فعل گذرا
[گذشته: capped] [گذشته: capped] [گذشته کامل: capped]

3 محدود کردن کمتر کردن

  • 1.The interest rate has been capped at 5%.
    1. نرخ سود تا 5% کمتر شده است.
to cap something
چیزی را کمتر کردن
  • the only county to have its spending capped by the government
    تنها بخشی که بودجه‌اش توسط دولت کم شده است

4 روکش کردن (دندان)

  • 1.He's had his front teeth capped.
    1. او دندان‌هایش را روکش کرد.
[عبارات مرتبط]
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان