[فعل]

to conclude

/kənˈklud/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: concluded] [گذشته: concluded] [گذشته کامل: concluded]

1 تمام کردن پایان یافتن، پایان دادن

formal
مترادف و متضاد draw to a close end finish terminate begin commence start
to conclude something
چیزی را تمام کردن
  • Most people are happy when they conclude their work for the day.
    بیشتر مردم از تمام کردن کارشان در روز خوشحال می‌شوند.
to conclude with something
با چیزی پایان یافتن
  • The gloomy day concluded with a thunderstorm.
    (آن) روز دلگیر با طوفان و رعد و برق پایان یافت.
to conclude by doing something
با انجام کاری پایان دادن
  • He concluded by wishing everyone a safe trip home.
    او با آرزوی سفری بی‌خطر به خانه برای همه (به صحبتش) پایان داد.
to conclude something with something
به چیزی پایان دادن با چیزی
  • She concluded her speech with a quotation from Shakespeare.
    او سخنرانی‌اش را با نقل قولی از شکسپیر پایان داد.

2 نتیجه گرفتن استنتاج کردن، تصمیم گرفتن

معادل ها در دیکشنری فارسی: نتیجه گرفتن
formal
مترادف و متضاد come to the conclusion decide deduce infer
to conclude something (from something)
چیزی نتیجه گرفتن (از چیزی)
  • What do you conclude from that?
    از آن چه نتیجه‌ای می‌گیری؟
to conclude that…
نتیجه‌گیری کردن که...
  • The report concluded that the working conditions were unsafe.
    (آن) نتیجه‌گیری کرد که شرایط کاری ناامن بود.
to conclude from something that…
از چیزی نتیجه گرفتن که...
  • He concluded from their remarks that they were not in favor of the plan.
    او از نظرات آنها نتیجه گرفت که آنها موافق برنامه نیستند.
to conclude + speech
نتیجه گرفتن + نقل قول
  • ‘So it should be safe to continue,’ he concluded.
    او نتیجه گرفت: «پس ادامه دادن بی‌خطر خواهد بود.»
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان