[فعل]

to crack

/kræk/
فعل گذرا
[گذشته: cracked] [گذشته: cracked] [گذشته کامل: cracked]

1 متوقف کردن

to crack something/somebody
چیزی/کسی را متوقف کردن
  • 1. Police have cracked a major drugs ring.
    1. پلیس‌ها یک گروه مهم مواد مخدر را متوقف کردند.
  • 2. Political enemies have tried to crack me.
    2. دشمن‌های سیاسی سعی کرده‌اند من را متوقف کنند [جلوی من را بگیرند].

2 شکستن

معادل ها در دیکشنری فارسی: ترک برداشتن شکستن
مترادف و متضاد split
to crack something
چیزی را شکستن
  • 1. A stone hit the window and cracked the glass.
    1. یک سنگ به پنجره خورد و شیشه را شکست.
  • 2. I cracked my tooth when I fell.
    2. وقتی که افتادم دندانم را شکستم [دندانم شکست].

3 صدای (ناگهانی و بلند) تولید کردن صدا دادن، تق‌تق کردن

  • 1.A gun cracked.
    1. تفنگی صدای (ناگهانی و بلندی) تولید کرد.
  • 2.Thunder cracked overhead.
    2. رعدوبرق بالای سر ما صدای بلندی تولید کرد.
to crack something
چیزی را صدا دادن
  • 1. He cracked his whip.
    1. او شلاقش را صدا داد [به صدا درآورد].
  • 2. Hershel cracked his knuckles.
    2. "هرشل" بندهای انگشتانش را صدا داد.

4 جوک گفتن لطیفه تعریف کردن

to crack jokes
لطیفه تعریف کردن/جوک گفتن
  • 1. He kept cracking jokes about my appearance.
    1. او مدام درباره ظاهر من جوک می‌گفت.
  • 2. He seemed very relaxed, laughing and cracking jokes.
    2. او خیلی آرام به نظر می‌رسید، می‌خندید و لطیفه تعریف می‌کرد.

5 ترک برداشتن ترک خوردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: دهان باز کردن
  • 1.Don’t put boiling water in the glass or it will crack.
    1. آب جوش در لیوان نریز، چون ترک می‌خورد.
  • 2.The ice cracked as I stepped onto it.
    2. وقتی روی یخ قدم گذاشتم، ترک برداشت.
[اسم]

crack

/kræk/
قابل شمارش

6 شکاف ترک، مجرا

معادل ها در دیکشنری فارسی: ترک خلل دهانه رخنه شکاف
crack in something
ترک/شکاف در [روی] چیزی
  • 1. Cracks in the ice allowed for fishing.
    1. شکاف‌های درون یخ فرصت ماهیگیری مهیا می‌کرد.
  • 2. There's a crack in this glass.
    2. ترکی روی این شیشه است [این شیشه ترک دارد].
crack between something
شکاف بین چیزی
  • He squeezed into a crack between two rocks.
    او بین شکاف دو صخره خودش را جا کرد.

7 غرش بانگ، [صدای بلند و ناگهانی]

A crack of thunder
غرش رعد (و برق)

8 کراک (مخدر روان گردان)

مترادف و متضاد crack cocaine
a crack addict
معتاد به کراک
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان