die


/dɑɪ/
/daɪ/

فعل
1
to die [فعل]
1
مردن فوت کردن

گذشته: died   گذشته کامل: died  
مترادف:   pass away stop living
متضاد:   live
  • او از سرطان مرد.
  • او به خاطر باورهایش مرد.
  • تا وقتی بمیرم، آن را فراموش نخواهم کرد.
  • وقتی او را آنجا دیدم نزدیک بود بمیرم.
  • 1. حداقل آنها خوشحال مردند.
  • 2. He died a poor man .
    2. او در حال فقر مرد.
  • 3. She died young .
    3. او جوان مرد.

فعل
2
to die [فعل گذرا و ناگذر]
2
از کار افتادن خاموش شدن

گذشته: died   گذشته کامل: died  
Informal
  • ماشینم همین الان جلوی چشمم خراب شد.

فعل
3
to die [فعل ناگذر]
3
بسیار مشتاق (چیزی) بودن به شدت (چیزی را) خواستن، برای چیزی مردن (مجازی)

گذشته: died   گذشته کامل: died  
  • 1. It’s so hot ! I’m dying for a drink .
    1. (هوا) خیلی گرم است! دلم خیلی نوشیدنی می خواهد [دارم می میرم برای یک نوشیدنی].
  • 2. برادرم بسیار مشتاق دیدن شما است.

اسم
1
die [اسم]
1
تاس (بازی)

جمع: dice