[صفت]

dirty

/ˈdɜrti/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: dirtier] [حالت عالی: dirtiest]

1 کثیف گرد و خاکی

مترادف و متضاد filthy smeared soiled unwashed clean
  • 1.Try not to get too dirty!
    1. سعی کن زیادی گرد و خاکی نشوی!
  • 2.your hands are dirty, go and wash them.
    2. دست‌هایت کثیف هستند، برو و آنها را بشوی.
[فعل]

to dirty

/ˈdɜrti/
فعل گذرا
[گذشته: dirtied] [گذشته: dirtied] [گذشته کامل: dirtied]

2 کثیف کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: کثیف کردن
  • 1.She didn't like him dirtying her nice clean towels.
    1. او دوست نداشت او حوله‌های تمیز و زیبایش را کثیف کند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان