[اسم]

divorce

/dɪˈvɔːrs/
قابل شمارش

1 طلاق

معادل ها در دیکشنری فارسی: طلاق متارکه
مترادف و متضاد annulment separation marriage
  • 1.an increase in the divorce rate
    1. افزایش نرخ طلاق
  • 2.The marriage ended in divorce in 1996.
    2. ازدواج در سال 1996 با طلاق پایان گرفت.
  • 3.They have agreed to get a divorce.
    3. آنها توافق کردند که طلاق بگیرند.
[فعل]

to divorce

/dɪˈvɔːrs/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: divorced] [گذشته: divorced] [گذشته کامل: divorced]

2 طلاق دادن جدا شدن، طلاق گرفتن

معادل ها در دیکشنری فارسی: طلاق دادن متارکه کردن
  • 1.She's divorcing her husband.
    1. او دارد از شوهرش جدا می شود.
  • 2.They're getting divorced.
    2. آنها دارند طلاق می گیرند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان