every


/ˈev.ri/
/ˈevri/

تخصیص گر
1
every [تخصیص گر]
1
هر

مترادف:   all each
متضاد:   none
  • 1. Computers can perform millions of calculations every second.
    1. کامپیوترها می‌توانند میلیون‌ها محاسبه را در هر ثانیه انجام دهند.
  • 2. هر چهار دقیقه یک ماشین در این شهر دزدیده می‌شود.
  • 1. He goes to Ireland every summer.
    1. او هر تابستان به ایرلند می‌رود.
  • 2. آنها هر روز همدیگر را می‌بینند.

قید
1
every [قید]
1
تمام همه

دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان