[اسم]

finance

/fəˈnæns/
قابل شمارش
[جمع: finances]

1 امور مالی

مترادف و متضاد banking economics funds money matters
  • 1.Mrs. Giles a lawyer to handle her finances.
    1. خانم "گیلس" وکیلی برای رسیدگی به امور مالیش استخدام کرد.
  • 2.The new employee boasted of his skill in finance.
    2. کارمند جدید، به مهارت خود در امور مالی می‌بالید.
[فعل]

to finance

/fəˈnæns/
فعل گذرا
[گذشته: financed] [گذشته: financed] [گذشته کامل: financed]

2 سرمایه‌گذاری کردن حمایت مالی کردن، تامین مالی کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: سرمایه‌گذاری کردن
مترادف و متضاد back endow fund guarantee
  • 1.The building project will be financed by the government.
    1. پروژه ساختمان توسط دولت سرمایه‌گذاری شده است.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان