[قید]

finally

/ˈfaɪn.əl.i/
غیرقابل مقایسه

1 بالاخره سرانجام، در پایان

مترادف و متضاد at last eventually ultimately firstly immediately initially
  • 1.After months of looking he finally found a job.
    1. بعد از ماه‌ها گشتن، بالاخره یک کار پیدا کرد.
  • 2.And finally, I would like to thank my parents for all their help.
    2. و در پایان، می‌خواهم از والدینم به‌خاطر تمام کمک‌هایشان [زحماتشان] تشکر کنم.
  • 3.We finally got home at midnight.
    3. ما بالاخره نیمه‌شب به خانه رسیدیم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان