[اسم]

foot

/fʊt/
قابل شمارش
[جمع: feet]

1 پا (از انگشت‌ها تا مچ)

معادل ها در دیکشنری فارسی: پا پایی پیاده
  • 1.I've hurt my left foot.
    1. پای چپم را زخمی کرده‌ام.
to get/rise to your feet
روی پا ایستادن [بلند شدن]
  • He found out that he could not rise to his feet.
    او متوجه شد که نمی‌تواند روی پاهایش بایستد.
to be on one's feet
سرپا بودن
  • I've been on my feet all day.
    من تمام روز سرپا بوده‌ام.
on foot
پیاده
  • 1. Are you riding your bicycle or going on foot?
    1. آیا با دوچرخه‌ات می‌روی یا پیاده؟
  • 2. We came on foot.
    2. ما پیاده آمدیم.
in bare feet
با پاهای برهنه
  • She likes to walk around in bare feet.
    او دوست دارد با پاهای برهنه راه برود.
to shift from foot to foot
این پا و آن پا کردن
  • Daniel was shifting anxiously from foot to foot.
    «دنیل» داشت با اضطراب این پا و آن پا می‌کرد.
کاربرد واژه foot به معنای پا
واژه foot به معنای "پا" به عضوی از بدن انسان یا حیوانات اشاره می‌کند که روی آن راه می‌روند یا می‌ایستند. دقت کنید که در انگلیسی، از مچ پا به پایین را foot می‌گویند و از مچ به بالا را leg می‌نامند. مثلا:
"bare feet" (پاهای برهنه)

2 پایه عروضی (شعر) رکن عروضی

معادل ها در دیکشنری فارسی: پایه
کاربرد واژه foot به معنای پایه عروضی
در اصطلاح عروض و وزن شعری، هر بیت دارای پایه و رکن خاصی است. پایه عروضی در فارسی، مجموعه‌ای از چند هجا (حداکثر ۴ و به‌ندرت ۵ هجا) است. در انگلیسی پایه عروضی شامل یک هجای استرس‌دار به علاوه یک یا چند هجای بدون استرس است. در مثال زیر، هر چهار بخش این بیت یک پایه عروضی محسوب می‌شود:
"For men / may come / and men / may go" (چرا که انسان‌ها/ می‌آیند/ و انسان‌ها/ می‌روند.)

3 پایین

معادل ها در دیکشنری فارسی: پایین
مترادف و متضاد base bottom
the foot of the stairs/cliff/mountain
پایین پله‌ها/صخره/کوهستان
  • She was standing at the foot of the stairs.
    او در پایین پله‌ها ایستاده بود.
at the foot of the bed
پایین تخت
  • The nurse hung a chart at the foot of the bed.
    پرستار چارتی در پایین تخت آویزان کرد.

4 پا (واحد اندازه‌گیری) فوت

معادل ها در دیکشنری فارسی: پا فوت
  • 1.“How tall are you?” “Five foot nine.”
    1. «چقدر قد داری؟» «5.9 فوت.»
  • 2.She is five foot three.
    2. قد او 5.3 پا [فوت] است.
  • 3.We had over a foot of snow in a few hours.
    3. در عرض چند ساعت ما بیش از یک فوت برف داشتیم [در عرض چند ساعت بیش از یک فوت برف نشست].
  • 4.We're flying at 35,000 feet.
    4. ما داریم در ارتفاع 35 هزار پایی پرواز می‌کنیم.
کاربرد واژه foot به معنای پا
واژه foot در انگلیسی یک معیار اندازه‌گیری نیز است (معادل 12 اینچ یا 30.48 سانتی‌متر) و به‌‌صورت اختصاری به شکل ft نشان داده می‌شود. مثلاً:
"She is five foot three" (قد او 5.3 پا [فوت] است.)
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان