[اسم]

harmony

/ˈhɑrməni/
قابل شمارش
[جمع: harmonies]

1 هماهنگی هارمونی

معادل ها در دیکشنری فارسی: اجماع همخوانی هماهنگی هارمونی
مترادف و متضاد balance euphony dissonance
  • 1.I am sympathetic to Warren because his plans are in harmony with mine.
    1. من با "وارن" موافقم زیرا برنامه‌های او با برنامه‌های من هماهنگی دارند.
  • 2.We hoped the incident would not disrupt the harmony that existed between the brothers.
    2. امیدوار بودیم که این اتفاق، هماهنگی (که) بین دو برادر (وجود داشت) را از بین نبرد.
  • 3.We responded to the harmony of the song by humming along.
    3. ما زیر لب، آهنگ را به خاطر موزون بودنش همراهی [زمزمه] کردیم.

2 سازگاری

معادل ها در دیکشنری فارسی: سازگاری
مترادف و متضاد agreement concord peace sympathy disagreement
  • 1.The different species live together in harmony.
    1. گونه‌های متفاوت با سازگاری با هم [در کنار هم] زندگی می‌کنند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان