[صفت]

hungry

/ˈhʌŋɡri/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: hungrier] [حالت عالی: hungriest]

1 گرسنه

معادل ها در دیکشنری فارسی: گشنه گرسنه
مترادف و متضاد famished starved starving full stuffed
  • 1.By four o'clock I was really hungry.
    1. ساعت 4 من خیلی گرسنه بودم.
  • 2.The boys are always hungry when they get home from school.
    2. پسرها زمانی که از مدرسه به خانه می رسند، همیشه گرسنه اند.
کاربرد صفت hungry به معنای گرسنه
صفت hungry به معنای احساس نیاز به خوردن غذا است. هرگاه برای مدتی غذا نخورید احساس گرسنگی به فرد دست می دهد. مثلا:
"By four o'clock I was really hungry" (ساعت 4 من خیلی گرسنه بودم.)
وقتی صفت hungry به همراه حرف تعریف the می آید به معنای "افراد گرسنه" یا "قحطی زده" است.
صفت hungry در ساختار (hungry (for something در حالت استعاری معنای "تشنه قدرت بودن" می دهد که انگلیسی ها از اصطلاح "گرسنه قدرت بودن(!!!) استفاده می کنند. مثلا:
"Both parties are hungry for power" (هر دو حزب تشنه قدرت هستند.)
[اسم]

Hungry

/ˈhʌŋɡri/
غیرقابل شمارش

1 مجارستان

  • 1.Budapest is the capital of Hungry.
    1. "بوداپست"، پایتخت مجارستان است.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان