[فعل]

to hurt

/hɜːrt/
فعل گذرا
[گذشته: hurt] [گذشته: hurt] [گذشته کامل: hurt]

1 زخمی کردن (فیزیکی) آسیب رساندن، آسیب زدن

مترادف و متضاد injure wound heal
to hurt somebody/something/oneself
کسی/چیزی/خود را زخمی کردن
  • 1. Beth hurt herself when she fell off her bike.
    1. "بث" وقتی از روی دوچرخه‌اش افتاد، به خودش آسیب زد.
  • 2. Sam hurt his knee playing football.
    2. "سم" هنگام بازی فوتبال زانویش را زخمی کرد.
  • 3. Stop it. You're hurting me.
    3. تمامش کن. داری به من آسیب می‌رسانی.

2 درد داشتن درد کردن

مترادف و متضاد ache be painful be sore be healed
  • 1. It hurts when I bend my knee.
    1 . وقتی زانویم را خم می‌کنم، درد دارد [می‌گیرد].
  • 2. My eyes really hurt.
    2 . چشم‌هایم واقعاً درد می‌کنند.
  • 3. My feet hurt.
    3 . پایم درد می‌کند.
  • 4. Ouch! That hurt!
    4 . آخ! آن درد داشت!

3 ناراحت کردن آزار دادن، (احساسات کسی را) جریحه‌دار کردن، ناراحت بودن

مترادف و متضاد distress upset comfort please
to hurt somebody
کسی را ناراحت کردن
  • I'm sorry, I didn't mean to hurt you.
    متاسفم، قصد نداشتم ناراحتت کنم.
it hurts (somebody) to do something
انجام کاری کسی را ناراحت کردن
  • It hurts me to think that he would lie to me.
    فکر کردن به اینکه او به من دروغ بگوید، ناراحتم می‌کند.
to be hurting
ناراحت بودن
  • I know you're hurting and I want to help you.
    می‌دانم که ناراحت هستی و من می‌خواهم کمکت کنم.
to hurt someone's feelings
احساسات کسی را جریحه‌دار کردن
  • I never meant to hurt your feelings.
    هرگز قصد نداشتم احساساتت را جریحه‌دار کنم.

4 آسیب رساندن ضرر داشتن، تأثیر منفی داشتن

مترادف و متضاد damage harm benefit improve
to hurt somebody/something
به کسی/چیزی آسیب رساندن/برای کسی/چیزی ضرر داشتن
  • 1. Hard work never hurt anyone.
    1. کار سخت [تلاش زیاد] هرگز برای کسی ضرر ندارد.
  • 2. High interest rates are hurting the local economy.
    2. نرخ‌های بالای بهره دارد به اقتصاد محلی آسیب می‌رسانند.
  • 3. The government's plans will hurt many people on low incomes.
    3. برنامه‌های دولت به افراد بسیاری با درآمد پایین آسیب خواهد رساند.
[صفت]

hurt

/hɜːrt/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more hurt] [حالت عالی: most hurt]

5 زخمی آسیب‌دیده، صدمه‌دیده، آسیب

مترادف و متضاد injured wounded healed
  • 1. Let me help you up. Are you hurt?
    1 . بگذار کمکت کنم بلند شوی. زخمی شده‌ای [آسیب دیده‌ای]؟
to be badly hurt
به‌طور جدی آسیب دیدن
  • None of the passengers were badly hurt.
    هیچ‌کدام از مسافران به‌طور جدی آسیب ندیده بودند.

6 رنجیده ناراحت، دلخور، آسیب‌دیده (مجازی)

مترادف و متضاد distressed offended
  • 1. I was very hurt by what you said.
    1 . از چیزی که گفتی، بسیار رنجیده شده بودم.
  • 2. Martha's hurt pride showed in her eyes.
    2 . غرور آسیب‌دیده "مارتا" در چشمانش نمایان بود.
a hurt look/expression
نگاهی/حالتی دلخور
  • She had a hurt expression.
    چهره او حالتی دلخور [ناراحت] داشت.
deeply hurt
عمیقاً رنجیده
  • She was deeply hurt that she had not been invited.
    او عمیقاً رنجیده بود که دعوت نشده بود.
[اسم]

hurt

/hɜːrt/
غیرقابل شمارش

7 صدمه (فیزیکی) آسیب، آسیب‌دیدگی

مترادف و متضاد harm injury
  • 1. It was a hurt that would take a long time to heal.
    1 . آن آسیب‌دیدگی‌ای بود که زمان زیادی طول می‌کشید تا خوب شود.

8 آزردگی رنج، درد

مترادف و متضاد distress pain joy
  • 1. Her eyes reflected her unhappiness and hurt.
    1 . چشمانش، ناراحتی و رنج او را بازتاب می‌کردند.
  • 2. There was hurt and real anger in her voice.
    2 . آزردگی و خشمی واقعی در صدایش بود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان