[فعل]

to inhabit

/ɪnˈhæb.ɪt/
فعل گذرا
[گذشته: inhabited] [گذشته: inhabited] [گذشته کامل: inhabited]

1 زندگی کردن سکنی گزیدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: ساکن بودن سکونت داشتن
formal
مترادف و متضاد dwell in live in occupy
  • 1.Because Sidney qualified, he was allowed to inhabit the vacant apartment.
    1. چون "سیدنی" واجد شرایط بود، به او اجازه داده شد تا در آپارتمان خالی زندگی کند.
  • 2.Eskimos inhabit the frigid part of Alaska.
    2. اسکیموها در بخش بسیار سرد آلاسکا زندگی می‌کنند.
  • 3.Many crimes are committed each year against those who inhabit the slum area of our city
    3. جنایات زیادی هر ساله علیه افرادی که در بخش‌های فقیرنشین شهر ما زندگی می کنند اتفاق می‌افتد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان