[اسم]

middle

/ˈmɪd.əl/
غیرقابل شمارش

1 وسط میان

مترادف و متضاد centre mean median circumference outside
  • 1. The middle of the road was covered with weeds.
    1 . وسط جاده پوشیده از علف هرز بود.
in the middle (of something)
در وسط (چیزی)
  • This is my class photo - I'm the one in the middle.
    این عکس کلاس من است - من آن کسی هستم که در وسط است.
in the middle of the night
وسط شب/نصفه شب
  • 1. He was standing in the middle of the road.
    1. او در وسط جاده ایستاده بود.
  • 2. The phone rang in the middle of the night.
    2. تلفن نصفه شب زنگ خورد.
to be in the middle of (doing) something
وسط (انجام) کاری بودن [مشغول انجام کاری بودن]
  • 1. Can I call you back – I’m in the middle of a meeting.
    1. می‌توانم بعدا با شما تماس بگیرم؛ من وسط یک جلسه هستم.
  • 2. I was in the middle of sorting some papers when the phone rang.
    2. من مشغول مرتب کردن چند کاغذ بودم که تلفن زنگ زد.
[صفت]

middle

/ˈmɪd.əl/
غیرقابل مقایسه

2 وسطی

  • 1. The knives and forks are in the middle drawer.
    1 . چاقوها و چنگال‌ها در کشوی وسطی هستند.
in one's middle twenties/thirties ...
در اواسط بیست سالگی/سی سالگی و... کسی
  • He was very successful in his middle forties.
    او در اواسط چهل سالگی‌اش بسیار موفق بود.
middle brother/child/daughter...
برادر/فرزند/دختر و... وسطی
  • She's the middle child of three.
    او از (بین) سه فرزند، بچه وسطی است.

3 متوسط

middle income families
خانواده‌های با درآمد متوسط
[عبارات مرتبط]
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان