[اسم]

monitor

/ˈmɑːnɪtər/
قابل شمارش

1 نمایشگر مانیتور

  • 1. I bought a bigger monitor for my computer.
    1 . یک نمایشگر بزرگتر برای رایانه‌ام خریدم.
television/TV/computer monitor
مانیتور تلویزیون/تلویزیون/کامپیوتر
  • She was staring at her computer monitor.
    او به مانیتور کامپیوترش زل زده بود.
on a monitor
در مانیتور
a heart monitor
مانیتور قلب

2 مبصر ارشد کلاس

a class monitor
مبصر کلاس

3 بزمجه

  • 1. I hurried over and he pointed out an enormous monitor lizard which had just crawled out of the water .
    1 . من با عجله رفتم به آنجا و او به بزمجه بزرگی که از تازه آب درآمده بود، اشاره کردم.
[فعل]

to monitor

/ˈmɑːnɪtər/
فعل گذرا
[گذشته: monitored] [گذشته کامل: monitored]

4 کنترل کردن رصد کردن، بررسی کردن

to monitor something
چیزی را کنترل کردن
  • The CIA were monitoring his phone calls.
    سازمان اطلاعات و جاسوسی آمریکا داشت مکالمات تلفنی او را کنترل می‌کرد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان