[اسم]

morsel

/ˈmɔrsəl/
قابل شمارش

1 ذره لقمه

معادل ها در دیکشنری فارسی: لقمه
مترادف و متضاد bite mouthful
  • 1.If you had a morsel of intelligence, you would be uneasy, too.
    1. اگر ذره‌ای عقل داشتی، تو هم مضطرب می‌شدی.
  • 2.Suzanne was reluctant to try even a morsel of the lobster.
    2. "سوزان" به امتحان کردن حتی یک لقمه از میگو هم بی‌میل بود.
  • 3.When Reynaldo went into the restaurant, he pledged to eat every morsel on his plate.
    3. وقتی "ریلنالدو" وارد رستوران شد قسم خورد که تک تک لقمه‌های در بشقابش را بخورد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان