[اسم]

mystery

/ˈmɪstəri/
قابل شمارش

1 راز رمز، معما، رازآلود، معمایی

معادل ها در دیکشنری فارسی: راز رمز سر
مترادف و متضاد conundrum enigma secrecy secret
  • 1.a mystery movie
    1. یک فیلم معمایی
  • 2.I enjoy murder mysteries.
    2. من از فیلم‌های رمزآلود جنایی لذت می‌برم.
  • 3.The book tries to explain some of the mysteries of life.
    3. کتاب سعی دارد تا برخی از رازهای زندگی را توضیح دهد.
solved/unsolved mystery
معمای حل شده/حل نشده
to solve a mystery
معما حل کردن
  • The mystery was solved when the police discovered the murder weapon.
    معما زمانی حل شد که پلیس آلت قتاله را کشف کرد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان