[صفت]

natural

/ˈnætʃ.ə.rəl/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more natural] [حالت عالی: most natural]

1 طبیعی

معادل ها در دیکشنری فارسی: طبیعی
مترادف و متضاد organic unprocessed artificial refined
  • 1.Tooran is the natural home of the Persian zebra.
    1. توران زیستگاه طبیعی گورخر ایرانی است.
natural resources
منابع طبیعی
  • a country’s natural resources
    منابع طبیعی یک کشور
natural disaster
بلای طبیعی
natural causes
دلایل طبیعی
  • death from natural causes
    مرگ به خاطر دلایل طبیعی
a natural substance
یک ماده طبیعی

2 بکار (نت موسیقی)

B natural
نت B بکار

3 ذاتی بالفطره، نهادی

  • 1.She's a natural athlete.
    1. او یک ورزشکار بالفطره است.
a natural talent
استعداد ذاتی
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان