[اسم]

photograph

/ˈfoʊt̬.əˌgræf/
قابل شمارش

1 عکس

معادل ها در دیکشنری فارسی: عکس
مترادف و متضاد photo picture
  • 1.a black-and-white photograph
    1. یک عکس سیاه و سفید
  • 2.My parents took a lot of photographs of us when we were small.
    2. پدر و مادرم از ما وقتی کوچک بودیم عکس‌های زیادی گرفتند.
[فعل]

to photograph

/ˈfoʊt̬.əˌgræf/
فعل گذرا
[گذشته: photographed] [گذشته: photographed] [گذشته کامل: photographed]

2 عکس گرفتن

معادل ها در دیکشنری فارسی: عکس انداختن عکس گرفتن
  • 1.I prefer photographing people rather than places.
    1. من ترجیح می‌دهم از مردم عکس بگیرم تا از مناظر.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان