[اسم]

picture

/ˈpɪk.tʃər/
قابل شمارش

1 تصویر عکس

مترادف و متضاد drawing image photo photograph portrait
to draw/paint a picture
تصویر کشیدن/کشیدن
  • 1. Alex painted a picture of my dog.
    1. "الکس" یک تصویر از سگ من کشید.
  • 2. She wanted a famous artist to paint her picture.
    2. او می‌خواست که یک هنرمند مشهور تصویرش را بکشد.
to take a picture
عکس گرفتن
  • We took a picture of the children on their new bicycles.
    ما از بچه‌ها روی دوچرخه‌های جدیدشان عکس گرفتیم.
کاربرد اسم picture به معنای تصویر و عکس
اسم picture در مفهوم "تصویر" و "عکس" اشاره دارد به چیزی که منظره، فرد یا چیزی را به تصویر می‌کشد که هم می‌تواند به معنای یک نقاشی باشد و هم می‌تواند تصویری باشد که از تلویزیون پخش می‌شود. در مفهوم عکس نیز به تصویری اشاره می‌کند که توسط دوربین عکاسی گرفته می‌شود. این اسم می‌تواند به معنای توصیفی از یک چیز و یا تصویر ذهنی از یک چیز نیز باشد. مثال:
".Alex painted a picture of my dog" ("الکس" یک تصویر از سگ من کشید.)
".We took a picture of the children on their new bicycles" (ما از بچه‌ها روی دوچرخه‌های جدیدشان عکس گرفتیم.)

2 فیلم سینمایی

مترادف و متضاد film movie
the best picture award
جایزه بهترین فیلم سینمایی
کاربرد اسم picture به معنای فیلم سینمایی
اسم picture در مفهوم "فیلم سینمایی" اشاره دارد به فیلمی که به منظور نمایش در یک سینما ساخته می‌شود و دارای ویژگی‌های بخصوصی است (زمان و داستان و ...).
"the best picture award" (جایزه بهترین فیلم سینمایی)
[فعل]

to picture

/ˈpɪk.tʃər/
فعل گذرا
[گذشته: pictured] [گذشته کامل: pictured]

3 تصور کردن

مترادف و متضاد imagine visualize
to picture somebody/something
کسی/چیزی را تصور کردن
  • The house isn't at all how I had pictured it.
    خانه اصلا آنطور که تصور کرده بودم نیست.
to picture somebody/something as something
کسی/چیزی را به عنوان چیزی تصور کردن
  • We found it hard to picture him as the father of teenage sons.
    برای ما سخت بود که او را به عنوان پدر پسرهای نوجوان تصور کنیم.
to picture somebody/something doing something
کسی/چیزی را در حال انجام کاری تصور کردن
  • When he did not come home she pictured him lying dead on the roadside somewhere.
    وقتی او خانه نیامد، او تصور کرد او جایی در جاده مرده افتاده است.
to picture what/how…
تصور کردن چه/چطور و...
  • I tried to picture what it would be like to live alone.
    من سعی کردم تصور کنم تنها زندگی کردن چطور خواهد بود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان