[فعل]

to restore

/rɪˈstɔːr/
فعل گذرا
[گذشته: restored] [گذشته: restored] [گذشته کامل: restored]

1 ترمیم کردن بهبود بخشیدن، بازسازی کردن، تعمیر کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: احیا کردن ترمیم کردن مرمت کردن
to restore something
چیزی را ترمیم کردن/بازسازی کردن
  • Her job is restoring old paintings.
    شغل او ترمیم نقاشی‌های قدیمی است.

2 برگرداندن بازگرداندن

to restore something (to somebody)
چیزی را برگرداندن (به کسی) [بازگرداندن]
  • Three wins in a row helped restore the team's confidence.
    سه برد پشت سر هم کمک کرد اعتمادبه‌نفس تیم برگردد.
to restore somebody/something to something
کسی/چیزی را به چیزی برگرداندن
  • 1. Order was quickly restored after the riots.
    1. بعد از شورش‌ها، نظم به‌سرعت بازگردانده شد.
  • 2. Peace has now been restored in the region.
    2. صلح اکنون به منطقه بازگشته‌است.
  • 3. We hope to restore the garden to its former glory.
    3. ما امیدواریم باغ را به شکوه گذشته‌اش برگردانیم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان