[فعل]

to roam

/roʊm/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: roamed] [گذشته: roamed] [گذشته کامل: roamed]

1 پرسه زدن سیر کردن، ولگردی کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: جولان دادن ول گشتن
formal
مترادف و متضاد ramble walk wander
  • 1.A variety of animals once roamed our land.
    1. گونه‌های متنوعی از حیوانات روزگاری روی زمین سیر می‌کردند.
  • 2.In the days of the Wild West, outlaws roamed the country.
    2. در روزگاران غرب وحشی قانون‌شکنان در کشور پرسه می‌زدند.
  • 3.The bachelor promised his girlfriend that he would roam no more.
    3. مرد مجرد به دوست دخترش قول داد که دیگر ولگردی نکند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان