say


/seɪ/
/seɪ/

فعل
1
to say [فعل]
1
گفتن حرف زدن، نظر دادن

گذشته: said   گذشته کامل: said  
مترادف:   speak state tell voice
  • 1. I couldn't hear what they were saying.
    1. من نمی توانستم بشنوم (که) آنها چه می گفتند.
  • او گفت: «می خواهم به خانه بروم».
  • 1. ساکت باشید، می‌خواهم چیزی بگویم.
  • 2. آیا می‌دانی او به "بیل" چه گفت؟
  • I said to myself, ‘That can't be right! ’
    با خودم گفتم «این نمی‌تواند درست باشد!»
  • او گفت (که) اسمش سم است.
  • گفته شده که او بالای 100 سال عمر کرد.
  • She finds it hard to say what she feels .
    گفتن اینکه چه حسی دارد برای او دشوار است.
  • ‘That's impossible! ’ ‘So you say. ’
    «این غیرممکن است!» «این نظر توست.»
  • ‘Why can't I go out now? ’ ‘Because I say so. ’
    «چرا الان نمی‌توانم بیرون بروم؟» «چون من می‌گویم.»
  • ‘What do you want it for? ’ ‘I'd rather not say. ’
    «برای چی به این نیاز داری؟» «ترجیح می‌دهم نگویم.»
  • او گفت که اینجا او را ببینیم.
  • گفته می‌شود او اندیشمند باهوشی است.
  • Anna thinks I'm lazy—what do you say?
    آنا فکر می‌کند من تنبلم—نظر تو چیست؟
  • به نظر من بدون آنها برویم.
  • I wouldn't say they were rich.
    من معتقد نیستم که آنها پولدار بودند.
  • That's not to say it's a bad movie.
    منظور من این نیست که فیلم بدی بود.

فعل
2
to say [فعل گذرا]
2
برای مثال فرض کردن

گذشته: said   گذشته کامل: said  
  • Let’s take any writer, say Dickens…
    بیاید یک نویسنده را انتخاب کنیم، برای مثال دیکنز...
  • فرض کن شغلت را از دست بدهی: آن موقع چکار می‌کنی؟

حرف ندا
1
say [حرف ندا]
1
میگما میگم

حرف ندا
2
say [حرف ندا]
2
به به

Informal
  • 1. Say, that's a nice haircut!
    1. به به، چه مدل موی قشنگی!

اسم
1
say [اسم]
1
حرف (برای گفتن) نظر، حق اظهار نظر

دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان