[اسم]

service

/ˈsɜrvəs/
قابل شمارش

1 خدمت سرویس‌دهی، خدمات‌رسانی، کار، کارمزد

معادل ها در دیکشنری فارسی: خدمت نوکری
مترادف و متضاد act of assistance aid help
  • 1.He retired last week after 25 years' service.
    1. او بعد از 25 سال کار بازنشسته شد.
  • 2.Service is included in your bill.
    2. کارمزد در صورتحساب شما اضافه شده است.
  • 3.We need his services.
    3. ما به خدمات او نیاز داریم.
public/social/postal ... services
خدمات همگانی/اجتماعی/پستی و...
  • The government aims to improve public services, especially education.
    دولت قصد دارد خدمات همگانی، مخصوصا تحصیل را بهبود ببخشد.
the ambulance/bus/telephone ... service
خدمات آمبولانس/اتوبوسرانی/تلفن [مخابرات] و...
  • The ambulance service can’t keep up with demand.
    خدمات آمبولانس نمی‌توانند از عهده تقاضا برآیند.
slow service
سرویس‌دهی [خدمات‌رسانی] کند
  • The only trouble with this café is that the service is so slow.
    تنها مشکل این کافه سرویس‌دهی کند آن است.
voluntary service
کار داوطلبانه
  • After retiring, she became involved in voluntary service in the local community.
    بعد از بازنشستگی، او درگیر کار داوطلبانه در جامعه محلی شد.
goods and services
کالاها و خدمات
  • the development of new goods and services
    بهبود کالاها و خدمات جدید
to guarantee service
خدمات تضمین کردن
  • We guarantee (an) excellent service.
    ما خدمات عالی تضمین می‌کنیم.
the service sector
بخش خدمات
  • The service sector makes an important contribution in most countries.
    بخش خدمات در اکثر کشورها کمک مهمی می‌کنند.
for service
برای خدمات‌رسانی
  • 10% will be added to your bill for service.
    10% به صورتحساب شما بابت خدمات‌رسانی [سرویس‌دهی] اضافه خواهد شد.
service with the company
کار در شرکت
  • She has just celebrated 25 years' service with the company.
    او به تازگی بیست و پنج سال کار در شرکت را جشن گرفت.
conditions of service
شرایط کار
  • The employees have good conditions of service.
    آن کارمندان شرایط کاری خوبی دارند.
customer service
خدمات مشتری
  • Customer service is meeting the needs and desires of any customer.
    خدمات مشتری به نیازها و خواست هر مشتری رسیدگی می‌کند.

2 سازمان اداره

مترادف و متضاد organization
  • 1.It’s an open secret that the security service bugged telephones.
    1. این رازی افشاشده است که سازمان امنیت تلفن‌ها را شنود کرده است.
  • 2.The BBC World Service is the world's largest international broadcaster.
    2. سازمان بی‌بی‌سی ورلد بزرگترین خبررسانی بین‌المللی در دنیا است.

3 خدمت (نظام) سربازی

مترادف و متضاد military service
to go into the service
به خدمت سربازی رفتن
  • Most of the boys went straight into the services.
    بیشتر پسرها مستقیم به خدمت سربازی رفتند.
military service
سربازی
  • He was exempted from military service for illness.
    او به خاطر بیماری از سربازی معاف شد.
to see service
خدمت گذراندن
  • He saw service in North Africa.
    او در آفریقای شمالی خدمت گذراند.

4 تعمیر و روغن‌کاری سرویس (خودرو)

معادل ها در دیکشنری فارسی: سرویس
مترادف و متضاد check maintenance check overhaul
  • 1.I had taken the car in for a service.
    1. من خودرو را برای سرویس برده بودم.
  • 2.She takes her car to the garage for a service every six months.
    2. او هر شش ماه خودرویش را برای سرویس به تعمیرگاه می‌برد.

5 مراسم (کلیسا)

مترادف و متضاد ceremony liturgy rite ritual
morning/evening service
مراسم صبحگاهی/شامگاهی
  • We went to the evening service.
    ما به مراسم شامگاهی کلیسا رفتیم.
to hold/attend a service
مراسم برگزار کردن/در مراسم شرکت کردن
  • He went to attend the services in the synagogue.
    او رفت تا در مراسمی در کنیسه شرکت کند.
a funeral/marriage/memorial... service
مراسم تشییع جنازه/ازدواج/یادبود و...
  • He is attending the memorial service to pay tribute to all those who lost their lives.
    او در مراسم یادبود شرکت می‌کند تا از تمام کسانی که جانشان را از دست داده‌اند قدردانی کند.

6 سرویس (اتوبوس و ...)

معادل ها در دیکشنری فارسی: سرویس
bus service
سرویس اتوبوس
  • 1. Bus service is provided for trip throughout Romania.
    1. سرویس اتوبوس برای سفر به دور "رومانی" فراهم شده است.
  • 2. The 10.15 bus service to Glasgow got canceled.
    2. سرویس اتوبوس 10:15 به گلاسگو لغو شد.
[فعل]

to service

/ˈsɜrvəs/
فعل گذرا
[گذشته: serviced] [گذشته: serviced] [گذشته کامل: serviced]

7 تعمیر کردن (خودرو) روغن‌کاری کردن، سرویس کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: سرویس کردن
to service something
چیزی را تعمیر کردن
  • 1. Make sure your boiler is serviced regularly.
    1. اطمینان حاصل کنید که مخزن آب گرم به طور منظم تعمیر شود.
  • 2. We need to service the car.
    2. ما باید خودرو را تعمیر کنیم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان