[اسم]

set

/set/
قابل شمارش

1 مجموعه دسته، دست

معادل ها در دیکشنری فارسی: سری مجموعه
مترادف و متضاد collection group series
  • 1.I always keep a tool set in the back of my car.
    1. من همیشه یک مجموعه ابزار [جعبه ابزار] در صندوق عقب ماشینم نگه می‌دارم.
  • 2.We bought Charles and Mandy a set of salad bowls.
    2. ما برای "چارلز" و "مندی" یک دست کاسه سالادخوری خریدیم.
a set of DVDs
یک مجموعه دی‌وی‌دی
  • He has lost his set of DVDs.
    از مجموعه دی‌وی‌دی‌هایش را گم کرده‌است.
a set of keys
یک دسته کلید
  • You can get in with this set of keys.
    می‌توانی با این دسته کلید وارد شوی.
a set of rules
مجموعه‌ای از قوانین
  • Every day there was a new set of rules and regulations.
    هر روز مجموعه‌ای جدید از قوانین و مقررات وجود داشت.
a chess set
یک دست [ست] شطرنج
  • He bought a famous brand of chess set from the shopping mall.
    او یک دست شطرنج با برند معروف از پاساژ خرید.

2 صحنه محل فیلمبرداری

معادل ها در دیکشنری فارسی: دکور آرایه
مترادف و متضاد scenery setting
  • 1.The cast must all be on the set by 7 in the morning.
    1. هنرپیشه‌ها باید تا ساعت 7 صبح سر صحنه [در محل فیلمبرداری] حاضر شوند.
  • 2.We need volunteers to help build and paint the set.
    2. ما به داوطلبانی نیاز داریم که کمک کنند صحنه را بسازیم و رنگ‌آمیزی کنیم.
a movie set
صحنه فیلم [محل فیلمبرداری]
  • The movie set was in an old building.
    صحنه فیلم [محل فیلمبرداری] در یک ساختمان قدیمی بود.
a set designer
طراح صحنه
  • My mother was a famous set designer.
    مادرم یک طراح صحنه معروف بود.

3 ست (تنیس و ...) دست

معادل ها در دیکشنری فارسی: دست
  • 1.I won the first set.
    1. ست اول را بردم.
  • 2.She won in straight sets.
    2. او در ست‌های پیاپی برد.

4 گروه دارودسته، محفل

  • 1.Scotland's hunting and fishing set were famous back then.
    1. دارودسته شکار و ماهیگیری اسکاتلند، در آن زمان معروف بود.
  • 2.The college literary set was formed by the students.
    2. گروه ادبیات دانشکده توسط دانشجویان شکل گرفت.

5 دستگاه (رادیو، تلویزیون و ...) گیرنده

  • 1.Compare this new TV set with the old one.
    1. این دستگاه تلویزیون جدید را با دستگاه قدیمی مقایسه کن.
  • 2.We should first calibrate the radio set.
    2. اول باید دستگاه رادیو را تنظیم کنیم.

6 حالت (چهره یا بدن)

  • 1.I loved the shape and set of her eyes.
    1. من شکل و حالت چشمان او را دوست داشتم.
  • 2.She admired the firm set of his jaw.
    2. او حالت جدی فک او را تحسین کرد.

7 حالت‌دهی به مو

  • 1.A shampoo and set costs $15.
    1. شامپو [شستشوی سر] و حالت‌دهی به مو 15 دلار هزینه دارد.
[فعل]

to set

/set/
فعل ناگذر
[گذشته: set] [گذشته: set] [گذشته کامل: set]

8 رخ دادن روی دادن

مترادف و متضاد happen take place
to be set in someplace
در جایی رخ دادن
  • 1. The movie is set in Los Angeles in the year 2019.
    1. فیلم در لس‌آنجلس در سال 2019 رخ می‌دهد.
  • 2. The novel is set in London in the 1960s.
    2. رمان در دهه 1960 در لندن رخ می‌دهد.

9 غروب کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: افول کردن غروب کردن
مترادف و متضاد descend go down rise
the sun sets
خورشید غروب می‌کند
  • 1. Every evening as the sun set the flag was lowered.
    1. هر روز عصر وقتی خورشید غروب می‌کرد، پرچم به پایین کشیده می‌شد.
  • 2. The sun rises in the east and sets in the west.
    2. خورشید در شرق طلوع می‌کند و در غرب غروب می‌کند.

10 سوال آماده کردن

to set an exam
سوالات امتحان را آماده کردن
  • Who will be setting the French exam?
    چه کسی سوالات امتحان فرانسه را آماده خواهد کرد؟

11 معین کردن تعیین کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: معین کردن
مترادف و متضاد allocate allot assign give
to set somebody/yourself something
برای کسی/خود چیزی تعیین کردن
  • 1. Our teacher has set us a lot of homework.
    1. معلم ما برایمان تکالیف منزل بسیاری تعیین کرده‌است.
  • 2. What books have been set for the English course?
    2. چه کتاب‌هایی برای درس زبان انگلیسی معین شده‌است؟
to set something for somebody/yourself
چیزی را برای کسی/خود معین کردن
  • She's set a difficult task for herself.
    او کار دشواری برای خود معین کرده‌است.
to set somebody to do something
کسی را برای انجام کاری معین کردن
  • I set some people to work on the problem.
    چند نفر را برای کار کردن روی آن مشکل معین کردم.
to set something
چیزی را تعیین کردن
  • 1. It is important to set realistic goals.
    1. تعیین کردن اهداف واقع‌بینانه مهم است.
  • 2. They haven't set a date for their wedding yet.
    2. آن‌ها هنوز برای عروسی‌شان تاریخ تعیین نکرده‌اند.

12 کوک کردن تنظیم کردن

مترادف و متضاد adjust regulate synchronize
to set the alarm/watch
ساعت کوک کردن
  • 1. He set the alarm for 7.00 a.m.
    1. او زنگ ساعت را برای هفت صبح کوک کرد.
  • 2. I usually set my watch by the time signal on the radio.
    2. من معمولا ساعت مچی‌ام را با زمان رادیو تنظیم می‌کنم.

13 قرار داشتن

مترادف و متضاد be located be situated lie stand
to be set in someplace
در جایی قرار داشتن
  • 1. The camp is set in a beautiful place in the heart of nature.
    1. اردوگاه در مکانی زیبا در قلب طبیعت قرار دارد.
  • 2. The campsite is set in the middle of a pine forest.
    2. اردوگاه در وسط یک جنگل کاج قرار دارد.

14 بودن

مترادف و متضاد be
to set something
چیزی بودن
  • This could set a new fashion.
    این می‌تواند یک مد جدید باشد.
to set an example (to somebody)
الگو برای کسی بودن
  • Try to set a good example to the children.
    سعی کن الگوی خوبی برای بچه‌ها باشی.

15 زدن

مترادف و متضاد establish set up
to set a record
رکورد زدن
  • 1. Bolt has set a new world record.
    1. "بولت" رکورد جهانی جدیدی زده است.
  • 2. We failed in our attempt to set a record.
    2. ما در تلاشمان برای رکورد زدن شکست خوردیم.

16 چیدن (میز غذا) آماده کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: چیدن
مترادف و متضاد arrange lay prepare
to set the table
میز را چیدن
  • 1. Could you set the table for dinner?
    1. می‌توانی میز شام را بچینی؟
  • 2. The table was set for six guests.
    2. میز برای شش مهمان چیده شده بود.

17 قرار دادن گذاشتن

مترادف و متضاد lay place put put down
to set something/somebody + adv./prep.
چیزی/کسی را در جایی گذاشتن/قرار دادن
  • 1. Dad set the plate in front of me.
    1. بابا بشقاب را جلوی من گذاشت.
  • 2. The new leader has set the party on the road to success.
    2. رهبر جدید، حزب را در راه موفقیت قرار داده‌است.
  • 3. They ate everything that was set in front of them.
    3. آن‌ها هر چیزی را که در جلویشان گذاشته شده بود، خوردند.
to set standards
معیار قرار دادن
  • They set high standards of customer service.
    آن‌ها معیارهای بالایی برای خدمات مشتریان قرار دادند.

18 سفت شدن محکم شدن

مترادف و متضاد harden solidify melt
  • 1.The glue needs to set for a few hours.
    1. چسب نیاز دارد که چند ساعت سفت شود.
  • 2.Wait for the cement to set.
    2. صبر کنید تا سیمان سفت شود.

19 آغاز کردن شروع کردن، موجب شدن، واداشتن

مترادف و متضاد begin cause start
to set to do something
کاری را شروع کردن
  • They entered the room and immediately set to work.
    آن‌ها وارد اتاق شدند و فورا آغاز به کار کردند.
to set a fire
آتش‌سوزی شروع کردن [به آتش کشیدن]
  • They set a fire in the jungle.
    آن‌ها یک آتش‌سوزی را در جنگل شروع کردند [آن‌ها جنگل را به آتش کشیدند].

20 مدل دادن (مو)

  • 1.She had her hair washed and set.
    1. او داد موهایش را شستند و مدل دادند.
  • 2.She had set her hair on small rollers.
    2. او موهایش را با بیگودی‌های کوچک حالت داده بود.

21 جا انداختن (استخوان)

to set (something)
جا انداختن (چیزی)
  • The surgeon set her broken arm.
    جراح، دست شکسته او را جا انداخت.

22 موجب شدن کردن، واداشتن

to set somebody/something + adv./prep.
موجب چیزی در کسی/چیزی شدن
  • 1. He pulled the lever and set the machine in motion.
    1. او اهرم را کشید و موجب روشن شدن دستگاه شد [دستگاه را روشن کرد].
  • 2. Her manner immediately set everyone at ease.
    2. رفتار او فورا موجب آرام‌شدن همه شد [رفتار او فورا همه را آرام کرد].
to set somebody/something doing something
کسی/چیزی را به کاری واداشتن
  • Her remarks set me thinking.
    نظرات او مرا به فکر واداشت.
[صفت]

set

/set/
غیرقابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more set] [حالت عالی: most set]

23 ثابت معین

معادل ها در دیکشنری فارسی: مقطوع معین
مترادف و متضاد established fixed routine unchanging changing variable
  • 1.Mornings in our house always follow a set pattern.
    1. صبح‌ها در خانه ما همیشه الگوی ثابتی را دنبال می‌کند [الگوی ثابتی دارد].
  • 2.Try to feed the puppy at set times each day.
    2. سعی کن هر روز در زمان‌های ثابتی به توله سگ غذا بدهی.

24 آماده حاضر

مترادف و متضاد prepared ready
set for something
آماده برای چیزی
  • The team looks set for victory.
    تیم، به نظر آماده پیروزی است.
set to do something
آماده انجام کاری بودن
  • Be set to leave by 10 o'clock.
    آماده باش که ساعت 10 حرکت کنی.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان