[اسم]

snow

/snoʊ/
غیرقابل شمارش

1 برف

معادل ها در دیکشنری فارسی: برف
مترادف و متضاد hail sleet snowflakes
to play in the snow
در برف بازی کردن
  • Let's go and play in the snow!
    بیا برویم در برف بازی کنیم!
as white as snow
مانند برف سفید
  • Her skin as white as snow.
    پوست او مانند برف سفید بود.
snow falls/settles/melts
برف می‌بارد/می‌نشیند/آب می‌شود
  • 1. Outside in the dark, snow was falling.
    1. بیرون در تاریکی، برف داشت می‌بارید.
  • 2. The snow was beginning to settle.
    2. برف کم کم داشت می‌نشست.
flakes of snow
دانه‌های برف
  • A few flakes of snow started to fall.
    چند دانه برف شروع به باریدن کرد.
کاربرد اسم snow به معنای برف
معادل فارسی اسم snow "برف" است. به قطعات کوچک، نرم، سفیدرنگ و یخ‌زده آب که در هوای بسیار سرد (معمولاً در دمای زیر صفر) از آسمان به زمین می‌بارد، snow یا برف گفته می‌شود. مثال:
"!Let's go and play in the snow" (بیا برویم در برف بازی کنیم!)
[فعل]

to snow

/snoʊ/
فعل ناگذر
[گذشته: snowed] [گذشته: snowed] [گذشته کامل: snowed]

2 برف آمدن برف باریدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: باریدن برف آمدن برف باریدن
it snows
برف باریدن
  • 1. It had snowed overnight and a thick white layer covered the ground.
    1. در طول شب برف بارید و یک لایه ضخیم و سفید برف زمین را پوشاند.
  • 2. It's snowing.
    2. برف می‌آید [می‌بارد].
کاربرد فعل snow به معنای برف آمدن
معادل فعل snow در فارسی "برف آمدن" است. برای بیان عمل باریدن برف از آسمان به زمین از این فعل استفاده می‌شود. مثال:
".It's snowing" (برف می‌آید.)
".It had snowed overnight and a thick white layer covered the ground" (در طول شب برف آمد و یک لایه ضخیم و سفید برف زمین را پوشاند.)
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان