[صفت]

thorough

/ˈθɜroʊ/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more thorough] [حالت عالی: most thorough]

1 کامل جامع

مترادف و متضاد complete exhaustive rigorous cursory partial superficial
  • 1.Mom decided to spend the day in giving the basement a thorough cleaning.
    1 . مامان تصمیم گرفت روز را صرف کامل تمیز کردن انباری کرد.
  • 2.My science teacher praised Sandy for doing a thorough job of cleaning up the lab.
    2 . معلم علوم من "سندی" را برای انجام کامل تمیزکاری آزمایشگاه تحسین کرد.
  • 3.The police made a thorough search of the house after the crime had been reported.
    3 . بعد از گزارش جنایت، پلیس تحقیقاتی جامع از خانه به عمل آورد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان