[اسم]

top

/tɑːp/
قابل شمارش
[جمع: tops]

1 بالا

مترادف و متضاد high point summit upper part base bottom
on top of something
بالا/روی چیزی
  • There were cherries on top of the cake.
    در بالای آن کیک، (چندتا) گیلاس قرار داشت.
the top of something
بالای چیزی
  • We reached the top of the mountain in just under 6 hours.
    در کمتر از 6 ساعت به بالای کوه رسیدیم.
at the top of something
بالای چیزی
  • She was standing at the top of the stairs.
    او بالای پله‌ها ایستاده بود.

2 بالاترین و بهترین جایگاه

مترادف و متضاد highest level
  • 1. I would not have gone into boxing if I didn't think I could reach the top.
    1 . به بوکس نمی‌رفتم اگر فکر نمی‌کردم که می‌توانم به بالاترین و بهترین جایگاه برسم.
to be at the top of something
در بالاترین و بهترین جایگاه ... بودن
  • He is at the top of his profession.
    او در بالاترین و بهترین جایگاه شغلی خود است.

3 درب

مترادف و متضاد cap lid
the top of something
درب چیزی
  • 1. We used to collect milk bottle tops for charity.
    1. او درب‌های بطری شیر را برای خیریه جمع می‌کرد.
  • 2. Where's the top of this jar?
    2. درب این شیشه کجاست؟

4 تاپ بلوز بالاتنه

  • 1. I need a top to go with this skirt.
    1 . من به تاپی نیاز دارم که به این دامن بیاید.
  • 2. She wore a pink skirt with a top.
    2 . او یک دامن صورتی با تاپ پوشید.

5 فرفره

مترادف و متضاد spinning top
  • 1. She managed to make a big red top.
    1 . او توانست یک فرفره بزرگ قرمز بسازد.
  • 2. She was so confused—her mind was spinning like a top.
    2 . او خیلی گیج شده بود؛ مغزش داشت مانند یک فرفره می‌چرخید.
[صفت]

top

/tɑːp/
غیرقابل مقایسه

6 فوقانی بالاترین

مترادف و متضاد highest uppermost bottom lowest
top floor/part
طبقه فوقانی [بالاترین طبقه]
  • 1. She kept her passport in the top drawer.
    1. او پاسپورتش را در طبقه فوقانی کشو نگه‌داری کرد.
  • 2. The offices are on the top floor of the building.
    2. دفاتر در طبقه فوقانی ساختمان قرار دارند.

7 بهترین عالی

مترادف و متضاد foremost greatest
top universities/jobs/athletes
بهترین دانشگاه‌ها/مشاغل/ورزشکاران
  • 1. He's one of the country's top athletes.
    1. او یکی از بهترین ورزشکاران کشور است.
  • 2. She got the top job.
    2. او آن شغل عالی را به دست آورد.

8 اصلی مهم‌ترین

مترادف و متضاد chief main principal
  • 1. What is your top problem?
    1 . مشکل اصلی شما چیست؟
  • 2. Who won the top prize?
    2 . چه کسی جایزه اصلی را به دست آورد؟
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان