[اسم]

water

/ˈwɔː.tər/
غیرقابل شمارش

1 آب

مترادف و متضاد aqua
cold/mineral water
آب سرد/معدنی
  • The water in the pool was pretty cold.
    آب استخر خیلی سرد بود.
clean/dirty water
آب پاک/آلوده [ناپاک]
  • Millions of people do not have access to clean drinking water.
    میلیون‌ها نفر به آب آشامیدنی پاک دسترسی ندارند.
drinking/tap water
آب آشامیدنی/شیر
  • There is no source of drinking water on the island.
    هیچ منبع آب آشامیدنی در جزیره وجود ندارد.
a glass of water/a drink of water
یک لیوان آب
  • 1. He asked for a drink of water.
    1. او یک لیوان آب خواست.
  • 2. She poured herself a glass of water.
    2. او یک لیوان آب برای خود ریخت.
کاربرد اسم water به معنای آب
معادل دقیق اسم water در فارسی "آب" است. "آب" به مایعی بدون رنگ، بو و مزه گفته می‌شود که به‌صورت قطرات باران از آسمان می‌بارد و ناشی از فرایند تبخیر و فعل و انفعالاتی در ابرها است. این مایع در دریاها، برکه‌ها و رودخانه‌ها یافت می‌شود. حیات انسان‌ها و زمین به این مایع وابسته است. مثال:
"a glass of water" (یک لیوان آب)
"drinking water" (آب آشامیدنی)
"water pollution" (آلودگی آب)

2 کیسه آب (زنان باردار)

somebody’s water breaks
کیسه آب کسی پاره شدن
  • My water broke.
    کیسه آبم پاره شد.
[فعل]

to water

/ˈwɔː.tər/
فعل گذرا
[گذشته: watered] [گذشته: watered] [گذشته کامل: watered]

3 آب دادن آبرسانی کردن

مترادف و متضاد moisten spray sprinkle
to water the plants/garden
به گیاهان/باغچه آب دادن
  • I've asked my neighbor to water the plants while I'm away.
    من از همسایه‌ام خواسته‌ام وقتی نیستم به گیاهان آب بدهد.
to water something
به چیزی آبرسانی کردن
  • Colombia is watered by several rivers.
    کلمبیا توسط چندین رودخانه آبرسانی می‌شود.
کاربرد فعل water به معنای آب دادن
فعل water در فارسی به معنای "آب دادن" است.
- یکی از معانی فعل water یا "آب دادن" به معنای ریختن آب روی گیاه و یا خاک آن است. مثال:
"to water the plants" (به گیاهان آب دادن)
- از معانی دیگر فعل water می‌توان به "آب دادن (به حیوانات)" اشاره کرد. مثال:
"to water the horses" (به اسب‌ها آب دادن)
- معنی دیگر این فعل "آب دادن یا آب اضافه کردن (به نوشیدنی الکلی)" است. مثال:
"watered wine" (شرابی که به آن آب اضافه شده)

4 اشک آمدن (از چشم)

to make one's eyes water
باعث اشک آمدن از چشم شدن
  • 1. Chopping onions makes her eyes water.
    1. پیاز خرد کردن باعث شد از چشمانش اشک بیاید.
  • 2. The smoke made my eyes water.
    2. دود باعث شد از چشمانم اشک بیاید.

5 آب افتادن (دهان)

to make one's mouth water
باعث آب افتادن دهان شدن
  • 1. The food smelled so good that it made my mouth water.
    1. غذا آنقدر خوشمزه بود که باعث شد دهانم آب بیفتد.
  • 2. The smell of the cooked fish made her mouth water.
    2. بوی ماهی پخته شده باعث شد دهانش آب بیفتد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان