[فعل]

rendre

/ʀɑ̃dʀ/
فعل گذرا
[گذشته کامل: rendu] [حالت وصفی: rendant] [فعل کمکی: avoir ]

1 پس دادن برگرداندن

مترادف و متضاد rapporter redonner rembourser retourner garder
rendre quelque chose (à quelqu'un)
چیزی را (به کسی) پس دادن
  • 1. Le caissier a annulé la transaction et m'a rendu l'argent.
    1. صندوق‌دار معامله را بهم زده و پول را به من پس داده‌است.
  • 2. Rends-moi mon jouet !
    2. اسباب بازی‌ام را به من برگردان.
  • 3. Vous devez nous rendre tous les livres empruntés.
    3. شما باید تمام کتاب‌های به امانت‌گرفته را به ما پس بدهید.
rendre une invitation/visite (à quelqu'un)
مهمانی/دیداری را (به کسی) پس دادن
  • Mon cousin a rendu l'invitation lundi dernier.
    دوشنبه پیش پسر عمویم مهمانی را پس داد.

2 رفتن (se rendre)

مترادف و متضاد aller passer
se rendre à quelque part
به جایی رفتن
  • 1. Ce commercial se rend à Paris tous les lundis.
    1. این تاجر همه‌ دوشنبه‌ها به "پاریس" می‌رود.
  • 2. Je me suis rendu à Lyon.
    2. من به "لیون" رفته‌ام.

3 تسلیم شدن (se rendre)

مترادف و متضاد capituler livrer
se rendre (à l'ennemi)
(به دشمن) تسلیم شدن
  • 1. Il s'est rendu à l'ennemi.
    1. به دشمن تسلیم شد.
  • 2. Ils ont préféré mourir plutôt que de se rendre.
    2. او بیشتر ترجیح داد بمیرد تا اینکه تسلیم شود.
  • 3. L'ennemi s'est rendu jeudi soir.
    3. دشمن پنجشنبه شب تسلیم شد.

4 کردن

rendre quelqu'un célèbre/fameux/riche...
کسی را مشهور/معروف/پولدار... کردن
  • 1. Je te rends célèbre et tu me dis des bêtises !
    1. من مشهورت کردم و الان چرت می‌گویی.
  • 2. Nous lui a rendu fameux.
    2. ما او را مشهور کردیم.
rendre quelque chose possible/inoubliable...
چیزی را ممکن/فراموش‌نشدنی... کردن
  • 1. Le mari a rendu la fête d'anniversaire de sa femme inoubliable.
    1. شوهر، جشن تولد همسرش را فراموش‌نشدنی کرد.
  • 2. Nous l'a rendu possible.
    2. آن را ممکن کردیم.
rendre service/grâce/bien... à quelqu'un
به کسی خدمت/لطف/خوبی ... کردن
  • 1. Elle me déteste, mais je le lui rends bien.
    1. او از من متنفر است ولی من به او خوبی می‌کنم.
  • 2. Rendez le bien aux parents !
    2. به پدر و مادر نیکی کنید.

5 بالا آوردن استفراغ کردن

informal
مترادف و متضاد vomir
rendre le sang/les aliments...
خون/غذا... بالا آوردن
  • 1. Elle a rendu le sang en toussant.
    1. سرفه که می‌کرد، خون بالا آورد.
  • 2. L'enfant a rendu son petit déjeuner.
    2. بچه صبحانه‌اش را بالا آورد.

6 ایجاد کردن (صدا) تولید کردن (صدا)

مترادف و متضاد produire
rendre un son
صدایی ایجاد کردن
  • 1. Cet instrument de musique rend des sons graves.
    1. این ساز موسیقی صدای بدی تولید می‌کند.
  • 2. Mon enfant rend un son terrible.
    2. بچه‌ام صدای بدی تولید می‌کند.

7 میوه دادن بار دادن

مترادف و متضاد fleurir produire
rendre bien/2 kilos...
خوب/2 کیلو... میوه دادن
  • 1. Cette année, les pommiers ont bien rendu.
    1. امسال درخت سیب خوب میوه داد.
  • 2. Cette arbre rend bien.
    2. این درخت خوب میوه می‌دهد.

8 شدن (se rendre)

مترادف و متضاد devenir
se rendre malade/déprimé/heureux...
مریض/افسرده/خوشحال... شدن
  • 1. Elle s'est rendue furieuse de ton départ.
    1. او از رفتنت عصبی شد.
  • 2. Je me suis rendu malade à cause de la pluie.
    2. به خاطر باران مریض شدم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان