Close the sidebar
خانه
• انگلیسی به فارسی
• آلمانی به فارسی
• فرانسه به فارسی
• ترکی استانبولی به فارسی
★ دانلود اپلیکیشن
صرف فعل
درباره ما
تماس با ما
Close the sidebar
☰
1 . جدا کردن
2 . باز کردن (گره و پیچش)
3 . آزاد کردن
[فعل]
to disentangle
/dˌɪsɛntˈæŋɡəl/
فعل گذرا
[گذشته: disentangled]
[گذشته: disentangled]
[گذشته کامل: disentangled]
مشاهده در دیکشنری تصویری
صرف فعل
1
جدا کردن
تفکیک کردن
1.It's not easy to disentangle the truth from the official statistics.
1. تفکیک حقیقت از آمارهای رسمی کار سادهای نیست.
2
باز کردن (گره و پیچش)
3
آزاد کردن
1.He tried to disentangle his fingers from her hair.
1. او سعی کرد انگشتانش را از لای موهای او آزاد کند.
تصاویر
کلمات نزدیک در دیکشنری تصویری
disengagement
disengaged
disengage
disenfranchisement
disenfranchised
disentangled
disentanglement
disentanglement puzzle
disentangler
disequilibrium
کلمات نزدیک
disengagement
disengage
disenfranchise
disencumber
disenchantment
disequilibrium
disestablish
disfavor
disfigure
disfigurement
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان