Close the sidebar
خانه
• انگلیسی به فارسی
• آلمانی به فارسی
• فرانسه به فارسی
• ترکی استانبولی به فارسی
★ دانلود اپلیکیشن
صرف فعل
درباره ما
تماس با ما
Close the sidebar
☰
1 . تجاوز کردن
2 . اصابت کردن (فیزیک)
3 . تأثیر (منفی) گذاشتن
[فعل]
to impinge
/ɪmˈpɪnʤ/
فعل ناگذر
[گذشته: impinged]
[گذشته: impinged]
[گذشته کامل: impinged]
مشاهده در دیکشنری تصویری
صرف فعل
1
تجاوز کردن
تخطی کردن
مترادف و متضاد
encroach
infringe
invade
to impinge on the territory of someone
به قلمرو کسی تجاوز کردن
2
اصابت کردن (فیزیک)
مترادف و متضاد
hit
strike
1.The gases impinge on the surface of the liquid.
1. گازها به سطح (این) مایع اصابت میکنند.
3
تأثیر (منفی) گذاشتن
تحتتأثیر قرار دادن
formal
مترادف و متضاد
affect
impact
1.These issues impinge on all of us.
1. این مسائل همهمان را تحتتأثیر قرار میدهد.
تصاویر
کلمات نزدیک در دیکشنری تصویری
impiety
impetus
impetuousness
impetuously
impetuous
impinge on
impingement
impinging
impious
impiously
کلمات نزدیک
impetus
impetuous
impetigo
impervious
imperturbable
impious
impish
implacable
implacably
implant
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان