خانه
• انگلیسی به فارسی
• آلمانی به فارسی
• فرانسه به فارسی
• ترکی استانبولی به فارسی
★ دانلود اپلیکیشن
صرف فعل
درباره ما
تماس با ما
☰
1 . هم زدن (تخممرغ نیمرو)
2 . چهاردستوپا رفتن
[فعل]
to scramble
/ˈskræmbl/
فعل گذرا
[گذشته: scrambled]
[گذشته: scrambled]
[گذشته کامل: scrambled]
مشاهده در دیکشنری تصویری
صرف فعل
1
هم زدن (تخممرغ نیمرو)
1.Make the toast and scramble the eggs.
1. نان تست را درست کن و تخم مرغها رو هم بزن.
scrambled eggs
تخم مرغ نیمروهای همزدهشده
2
چهاردستوپا رفتن
1.They scrambled over the wall.
1. آنها چهاردستوپا از دیوار بالا رفتند.
تصاویر
کلمات نزدیک در دیکشنری تصویری
scram
scraggy
scraggly
scrage
scrag end
scrambled
scrambled eggs
scrambler
scran
scranch
کلمات نزدیک
scram
scraggy
scrabble
scowl
scouts
scrambled egg
scrambled eggs
scrambler
scrap
scrap heap
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان