[فعل]

to scowl

/skaʊl/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: scowled] [گذشته: scowled] [گذشته کامل: scowled]

1 اخم کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: اخم کردن
formal
مترادف و متضاد dirty look frown glower grin smile
  • 1.Because of a defect in her vision, it always appeared that Polly was scowling.
    1. چون دید "پالی" ضعیف بود همیشه به نظر می‌رسید اخم کرده است.
  • 2.I dread seeing my father scowl when he gets my report card.
    2. من از دیدن اخم کردن پدرم موقع گرفتن کارنامه‌ام می‌ترسم.
  • 3.Laverne scowled at her mother when she was prohibited from going out.
    3. "لاورن" به مادرش اخم کرد وقتی او را از بیرون رفتن منع کرد.
[اسم]

scowl

/skaʊl/
قابل شمارش

2 اخم ترشرویی

معادل ها در دیکشنری فارسی: اخم
formal
مترادف و متضاد frown glower grin smile
  • 1.He looked up at me with a scowl.
    1. او با ترشرویی به من نگاه کرد.
  • 2.Her brows drew together in a scowl.
    2. پیشانی او با یک اخم در هم کشیده شد.
  • 3.His face was set in a permanent scowl.
    3. صورت او یک اخم همیشگی داشت.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان