1 . (محکم) چسبیدن 2 . (از نظر عاطفی) به کسی وابسته بودن
[فعل]

to cling

/klɪŋ/
فعل ناگذر
[گذشته: clung] [گذشته: clung] [گذشته کامل: clung]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 (محکم) چسبیدن محکم نگه داشتن

  • 1.His wet clothes clung to his body.
    1. لباس‌های خیسش به بدنش چسبیدند.
  • 2.Seaweed clung to the anchor.
    2. جلبک دریایی [خزه دریایی] به لنگر چسبید.
  • 3.The girl was crying and clinging to her mother.
    3. (آن) دختر داشت گریه می‌کرد و محکم به مادرش می‌چسبید.

2 (از نظر عاطفی) به کسی وابسته بودن ، دلبستگی داشتن

disapproving
  • 1.After her mother's death, Sara clung to her aunt more than ever.
    1. سارا بعد از مرگ مادرش بیش از پیش به خاله‌اش وابسته شد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان