1 . جدا شدن 2 . ترک کردن 3 . موفقیت‌آمیز بودن 4 . اتفاق افتادن
[فعل]

to come off

/kʌm ɔf/
فعل ناگذر
[گذشته: came off] [گذشته: came off] [گذشته کامل: come off]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 جدا شدن در آمدن

  • 1.One of the wagon wheels came off.
    1. یکی از چرخ‌های آن واگن جدا شد.
  • 2.The handle has come off.
    2. (آن) دستگیره در آمده است.

2 ترک کردن کنار گذاشتن

  • 1.I've tried to get him to come off the tranquillizers.
    1. من سعی کردم کاری کنم او مصرف آرام‌بخش را ترک کند.

3 موفقیت‌آمیز بودن

informal
  • 1.His attempt to impress us all didn't quite come off.
    1. تلاش او برای تحت‌تأثیر قرار دادن ما زیاد موفقیت‌آمیز نبود.
  • 2.They had wanted it to be a surprise but the plan didn't come off.
    2. آنها می‌خواستند غافل‌گیری باشد، اما برنامه‌شان موفقیت‌آمیز نبود.

4 اتفاق افتادن رخ دادن

informal
مترادف و متضاد happen take place
  • 1.Did the meeting you were planning ever come off?
    1. آیا آن جلسه‌ای که داشتی برنامه‌ریزی می‌کردی اتفاق افتاد [برگزار شد]؟
  • 2.Did the trip to Rome ever come off?
    2. آیا سفر به روم رخ داد؟
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان