1 . رویا 2 . هدف 3 . خواب و خیال 4 . (چیز یا فرد) رویایی 5 . رویا دیدن 6 . آرزو داشتن
[اسم]

dream

/driːm/
قابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 رویا خواب

معادل ها در دیکشنری فارسی: خواب رویا رویایی
to have a dream about something/somebody
درباره چیزی/کسی خواب دیدن
  • I had a very odd dream about you last night.
    دیشب خواب خیلی عجیبی درباره تو دیدم.
good/bad/vivid/sweat dream
خواب خوب/بد/واضح/شیرین [خوب]
  • I had a bad dream last night.
    دیشب یک خواب بد دیدم.
to have a dream that...
خواب دیدن که ...
  • Paul had a dream that he won the lottery.
    "پال" خواب دید که برنده بخت‌آزمایی شده‌است.
to give oneself bad dreams
باعث خواب بد دیدن شدن
  • Don’t think about it. You’ll only give yourself bad dreams.
    به آن فکر نکن. فقط باعث می‌شود خواب بد [کابوس] ببینی.
Sweet dreams!
خواب‌های خوب ببینی!

2 هدف آرزو، رویا

معادل ها در دیکشنری فارسی: آرزو
مترادف و متضاد ambition desire goal hope
impossible/possible dream
رویای محال/ممکن
  • 1. He wanted to be rich but it was an impossible dream.
    1. او می‌خواست ثروتمند شود، اما یک رویای محال بود.
  • 2. Her lifelong dream was to be a famous writer.
    2. رویای تمام زندگی او این بود که نویسنده مشهوری شود.
to follow ones dream
هدف خود را دنبال کردن
  • You should follow your dream.
    باید هدفت را دنبال کنی.
to be ones dream to do something
انجام دادن کاری آرزوی کسی بودن
  • It's always been my dream to take piano lessons.
    همیشه آرزویم بوده است که در کلاس‌های (آموزش) پیانو شرکت کنم.
a dream come true
تحقق یک رویا
  • If I win, it will be a dream come true.
    اگر برنده شوم، تحقق یک رویا خواهد بود.
to turn a dream into reality
رویایی را به حقیقت مبدل کردن
  • She tried to turn her dream of running her own business into reality.
    او سعی کرد رویای داشتن کسب و کار برای خودش را به حقیقت مبدل کند.
the person of ones dreams
فرد رویاهای کسی
  • I've finally found the man of my dreams.
    من بالاخره مرد رویاهایم را پیدا کردم.
to fulfill a dream
محقق کردن یک رویا
  • I had a chance to fulfill my childhood dream.
    فرصتی برای محقق کردن رویای کودکی‌ام داشتم.
hopes and dreams
امیدها و آرزوها
  • It was the end of all my hopes and dreams.
    آن پایان تمام امیدها و آرزوهای من بود.
a dream car/house/job ...
یک ماشین/خانه/شغل و... رویایی
  • What's your dream job?
    شغل رویایی شما چیست؟

3 خواب و خیال

مترادف و متضاد daydream
in a dream
در خواب و خیال
  • She walked around in a dream all day.
    او تمام روز در خواب و خیال راه می‌رفت.

4 (چیز یا فرد) رویایی

informal
  • 1.Isn't he a dream?
    1. آیا او فردی رویایی نیست؟
  • 2.That meal was an absolute dream.
    2. آن وعده غذایی یک چیز کاملا رویایی بود.
[فعل]

to dream

/driːm/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: dreamed] [گذشته: dreamed] [گذشته کامل: dreamed]

5 رویا دیدن خواب دیدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: خواب دیدن
مترادف و متضاد have a dream
to dream of/about somebody/something
راجع به کسی/چیزی خواب دیدن، رویای چیزی/کسی را دیدن
  • 1. I often dream about flying.
    1. من اغلب رویای پرواز کردن می‌بینم.
  • 2. What did you dream about last night?
    2. دیشب راجع به چه چیزی خواب دیدی؟
to dream something
خواب چیزی را دیدن
  • Did it really happen or did I just dream it?
    آیا واقعا اتفاق افتاد یا من خواب آن را دیدم؟
to dream (that)…
خواب دیدن که ...
  • I dreamed that I was having a baby.
    خواب دیدم که داشتم بچه‌دار می‌شدم.

6 آرزو داشتن تصور کردن

مترادف و متضاد daydream fantasize about wish for wonder
to dream of/about something
آرزوی چیزی را داشتن
  • 1. It was the kind of trip most of us only dream about.
    1. از آن سفرهایی بود که بیشتر ما فقط آرزویش را داریم.
  • 2. She dreams of becoming a famous actress.
    2. او آرزو دارد بازیگر مشهوری شود.
to dream (that)…
تصور کردن اینکه ...
  • He never dreamed that one day he would become President.
    او هرگز تصور نمی‌کرد که روزی رئیس‌جمهور خواهد شد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان